X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 25 شهریور‌ماه سال 1387 @ 03:30 ب.ظ

مرگ

 

 

 

دوشب قبل نزدیک صبح خواب عجیبی دیدم خوابی که  تمام روز مرا نگران کرده بود.  خواب کسی که مرده بود، اگر چه من عادت دارم زیاد خواب مرده ها می  بینم، به قول علی انگار که تو قبرستان خوابیده ام . خواب  عمه ام را دیدم عمه ای که سه ماه قبل به  خاطر سرطان فوت کرد. انگار تازه مرده بود  و تمام فامیل جمع شده بودند،قرار بود تشییع جنازه شود و همه سیاه پوش منتظر بودند تا مراسم انجام شود. 

گروهی وسط جمعیت  حلقه زده بودند و در حال غذا خوردن بودند، می دانم که غذا زرشک پلو با مرغ بود و دختر عمه نیز در حال پذیرایی  نوشابه هایی زردی بود که توی کاسه ریخته بود .  من کنار دیوار در کنار سایر فامیل ها نشسته بودم، انگار یه مقدار غذا خورده بودم و دوباره منتظر بودم به ما هم غدا بدهند .

  خبر دادند که عمه رو آوردند و من جسدی را دیدم که  سفید پوشیده بود و روی تختی از  برگ های درخت خرما خوابیده بود. ولی نمی دانم چرا  یه جای دیگه بردند . تو همین زمان دیدم  چند تا از دخترای فامیل داشتند مداد های آرایش خود را روی دستشان امتحان می کردند،روی مچ دستم  هم چند خط سیاه  کشیدند ، یه دستکش سیاه هم تو دستم بود . یهو دیدم که یکی از زنان فامیل به طرفم آمد، می خواست دستمو ببوسه ، من هم داشتم  دستکش رو از دستم پایین  می کشیدم .

 صحنه عوض شد و دیدم توی پذیرایی خونمون مهمان ها جمع شده بودند و دیدم چند تاشون می اومدند و  سلام می کردند.

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد