X
تبلیغات
رایتل
جمعه 5 اسفند‌ماه سال 1390 @ 08:45 ق.ظ

مرگ

  •  اون زنی که تو خواب قرار بود منو ببره زن دائی بابام ( دی مع الی) بود.

مرگ:

امروز روز عجیبی بود ،حس عجیبی داشتم. برای لحظه ای مرگ رو تجربه کردم .واقعیت یا
خیال، من امروز مرگ رو برای لحظه ای حس کردم . حس عجیبی بود یه حس اروم، بدون ترس. برای لحظه ای از دنیا و تمام تعلقاتش رها شدم، احساس سبکی می کردم، یه احساس بی وزنی در جسم وروح. این حس شاید اول ذهنی بود، اما اشفتگی های جسمی هم بهش اضافه شد و باعث شد من برای لحظه ای واقعن حس کنم دارم میمیرم. لحظه ای که به هیچ چیز نتو...نستم فکر کنم به جز لبخندی که بزور روی لبم می اوردم تا اگر ماندنی شدم کج وکوله نشوم و اگر رفتنی شدم با لبخند بروم . مثل همیشه روزم رو شروع کردم بدون اینکه به مرگ فکر کرده باشم. داشتم یه قسمتی از کتاب پیاژه رو می خوندم . ساعت یه ربع به دو بود. اصلن غرق خوندن بودم که یهو احساس کردم تا لحظه ای دیگر نیستم. احساس کردم دارم به رفتن نزدیک می شم و اصلن هم حس بدی نداشتم دچار یه بی حسی شده بودم، انگار تو خلا بودم . سریع حسم رو تو چند خط نوشتم و اون رو تو بلاگم گذاشتم . همین که مطلب رو تمام کردم. بدنم شروع به لرزیدن کرد، دستام بی حس شد و تپش قلبم خیلی سریع تر شد . هیج حسی تو صورتم نداشتم و لبام کرخت شده بود . دیگه واقعن فهمیدم که این یه حس نیست و یه واقعیته من دارم می میرم. در لابراتوار رو باز کردم و رفتم تو سالن . که اگر اتفاقی افتاد کسی منو ببینه. این حس حدود یه ربع طول کشید و تو این یه ربع من به هیچ چیزی فکر نمی کردم جز مرگ. تقریبن مطمئن شده بودم که لحظه ای دیگر نیستم . اما خوب این اتفاق نیفتاد . بعد از اون یه ربع که شدیدن به مرگ نزدیک شده بودم و یا فکر می کردم دارم لمسش می کنم. قلبم اروم تر شد اگرچه هنوز به حالت عادی بر نگشته بود اما شدتش کمتر شده بود . هنوز حس مرگ رو داشتم از دانشکده اومدم بیرون و رفتم کلینیک . اگر چه دو- سه ساعتی طول کشید که دکتر رو ببینم و درست موقعی منو معاینه کرد که دیگر اروم شده بودم . اما این دو-سه ساعت با تمام وجود در قلب و دست چپم درد رو حس می کردم چیزی که باعث شد فکر کنم حسی که امروز برای مردن داشتم یه حس واقعی است.
دیشب خواب عجیبی دیدم ، خوابی که شاید امروز کمی تعبیر شد. هیج وقت تو زندگی ام به زیارت خونه خدا فکر نکرده بودم چه اون روزها که خیلی مذهبی بودم وچه بعدش که دیگر مذهب رو از زندگی ام جدا کردم. اما دیشب تو خواب من زائر خونه خدا بود و اطرافم پر شده بود از مردان وزنانی که سالها پیش مرده بودند. عده ای منو همراهی می کردند و عده ای هم به بدرقه ام اومده بودن. خوابی عجیب و طولانی بود چیزیش یادم نماده فقط یادم می یاد که قرار بود ساعت 2 راهی شوم، همون ساعتی که من امروز مرگ رو لمس کردم . یکی از زنانی فامیلمون که دو سالی است مرده است قرار بود با من بیاید و دلخور بودکه چرا زودتر نرفتم. تو خواب هم به ساعت دو نرسیدم همه اتفاق های که افتاد قبل از این ساعت بود . من حتی تو خواب هم راهی نشدم و همه چیز قبل از ساعت دو متوقف شد... اتفاقی که امروز برایم افتاد شاید تعبیر خوابی بود که دیدم .وقتی از این مدل خواب ها می بینم، مخصوصن وقتی پای مرده ای در میان باشد تعبیر می شود.. هر چه بود امروز من ماندم ولی یه چیز رو خوب فهمیدم که مرگ اصلن برای انکه که میرود دردناک نیست شاید خوشایند هم باشد . درواقع مرگ فقط انهایی رو غمگین می کند که با رفتن کسی تنها می شوند. درد مرگ،اندوه و تنهایی انهایی است که می مانند، نه انهایی که می روند.
Afficher la suite
نظرات (1)
شوالیه
یکشنبه 15 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 08:18 ب.ظ
به هر حال خوشحالم که اتفاق نیافتاد...


دکتر چی گفت ؟


من از مرگ نمیترسم اما حس میکنم برام زوده...
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد