X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 28 فروردین‌ماه سال 1393 @ 08:27 ب.ظ

یه روز صبح:


دیروزصبح حال هوا خوب بود، قشنگ بود، بو داشت، بوی زندگی،کمی هم بوی دلتنگی می داد. پاک و زلال بود مثل دل بچه ها. نم نم بارون می اومد. سربالای دپارتمان موسیقی رو بالا رفتم. فکر کنم دانشجوی موسیقی اگه باشی که دیگه لازم نیست به فکر ورزش کردن باشی. رفتن از این مسیر مثل یه کوه پیمایی می مونه. دپارتمان روی تپه است. یه سرش هم به بزرگترین پارک جنگلی مونترال می خوره. نزدیک دپارتمان که شدم، هوا پر از سکوت بود، انگار وارد دنیای دیگری می شدی،دنیایی که دیگر آدم ها حرف نمی زدند. شاید حرفی نداشتند، اما آسمون ریتم داشت. ریتمی که حالا با صدای بارون قشنگتر شده بود. صدای موسیقی می اومد، صدا با بارونی که با ناز به زمین می خورد حس قشنگی بهت داد. موهام روباز کرده بودم. دونه های بارون به سرم می خوردند و بعد هم با یه نازی از لای موهام روی صورتم قل می خوردند. وارد شدم از پسرکی آدرس کتابخونه رو پرسیدم. باید یه کتاب از اونجا می گرفتم. مسیر روبهم نشون داد. باید از یه سالن می گذشتم مثل یه دالون بود وارد که شدم از هر اتاقی صدایی می اومد، انگار زنی اپرا می خوند، گروهی کر می خوندند، یکی پیانو می زد، دیگری گیتار، آن یکی داشت ویلونش رو کوک می کرد. توی سالن هم انگار رسیتال پیانو بود. مسیرم پر شده بود از ملودی و من غرق رویاهای خودم بودم. هر قدمم با یه سازی همراه بود.پایم رو که بلند می کردم و روی زمین می ذاشتم، ریتم عوض می شد، ساز عوض می شد. انگار رنگ دنیا عوض می شد، آدم ها فرق داشتند. حرف نمی زدند، اما پر از صدا بودند، صدایی که شاید تهش دلتنگی داشت. کتاب رو گرفتم از کتابخونه اومدم پایین، روی تپه نشستم هنوز بارون می اومد، خیس شده بودم. از موها آب چکه می کرد، زیر پایم کمی شهر بود. حس عجیبی داشتم. دلم می خواست بشینم برای خودم آواز بخونم و فکر نکنم که اون پایین کارهایی دارم که هنوز ناتمام مانده اند. آواز بخونم انقد که چیزی ته گلو نمونه، همه رو بدم به باد، به بارون، به آسمون و سبک شم از تمام حرفهایی که تمام این سال ها نزده ام، حرفهایی که فقط به خودم زدم. رها شم از تمام بغض هایی که که هیچ جای امنی جز ته گلوم نداشتند. بشینم روی همین تپه برای خودم قایق درست کنم از همون قایق های کاغذی که وقتی بچه بودیم روزهای بارونی درست می کردیم و می نداختیم توی آب هایی که تو کوچه جمع شده بود و بعد قایقمون رو دنبال می کردیم که به کجا می ره. می خواستم قایقی بسازم و خودم روبسپرم به آب و نپرسم و ندونم که به کجا می ره. اینجا روی این تپه، آدم دلش رهایی می خواست. یاد مردی افتادم که چپکی به من دل بسته بود. تو یه روز بارونی، روزی شبیه همچین روزی، روزی که خیلی چپکی شده بودم.بهم زنگ زد که من بالای تپه، همون نزدیکی دپارتمان موسیقی نشستم بیا اونجا. گفتم که چی بشه، گفت هوا قشنگ است، تپه قشنگ است، تو بیا بشین کنار من، من نگات کنم وهی برات فلوت بزنم .


نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد