ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

مرگ

جمعه 5 اسفند ماه سال 1390

  •  اون زنی که تو خواب قرار بود منو ببره زن دائی بابام ( دی مع الی) بود.

مرگ:

امروز روز عجیبی بود ،حس عجیبی داشتم. برای لحظه ای مرگ رو تجربه کردم .واقعیت یا
خیال، من امروز مرگ رو برای لحظه ای حس کردم . حس عجیبی بود یه حس اروم، بدون ترس. برای لحظه ای از دنیا و تمام تعلقاتش رها شدم، احساس سبکی می کردم، یه احساس بی وزنی در جسم وروح. این حس شاید اول ذهنی بود، اما اشفتگی های جسمی هم بهش اضافه شد و باعث شد من برای لحظه ای واقعن حس کنم دارم میمیرم. لحظه ای که به هیچ چیز نتو...نستم فکر کنم به جز لبخندی که بزور روی لبم می اوردم تا اگر ماندنی شدم کج وکوله نشوم و اگر رفتنی شدم با لبخند بروم . مثل همیشه روزم رو شروع کردم بدون اینکه به مرگ فکر کرده باشم. داشتم یه قسمتی از کتاب پیاژه رو می خوندم . ساعت یه ربع به دو بود. اصلن غرق خوندن بودم که یهو احساس کردم تا لحظه ای دیگر نیستم. احساس کردم دارم به رفتن نزدیک می شم و اصلن هم حس بدی نداشتم دچار یه بی حسی شده بودم، انگار تو خلا بودم . سریع حسم رو تو چند خط نوشتم و اون رو تو بلاگم گذاشتم . همین که مطلب رو تمام کردم. بدنم شروع به لرزیدن کرد، دستام بی حس شد و تپش قلبم خیلی سریع تر شد . هیج حسی تو صورتم نداشتم و لبام کرخت شده بود . دیگه واقعن فهمیدم که این یه حس نیست و یه واقعیته من دارم می میرم. در لابراتوار رو باز کردم و رفتم تو سالن . که اگر اتفاقی افتاد کسی منو ببینه. این حس حدود یه ربع طول کشید و تو این یه ربع من به هیچ چیزی فکر نمی کردم جز مرگ. تقریبن مطمئن شده بودم که لحظه ای دیگر نیستم . اما خوب این اتفاق نیفتاد . بعد از اون یه ربع که شدیدن به مرگ نزدیک شده بودم و یا فکر می کردم دارم لمسش می کنم. قلبم اروم تر شد اگرچه هنوز به حالت عادی بر نگشته بود اما شدتش کمتر شده بود . هنوز حس مرگ رو داشتم از دانشکده اومدم بیرون و رفتم کلینیک . اگر چه دو- سه ساعتی طول کشید که دکتر رو ببینم و درست موقعی منو معاینه کرد که دیگر اروم شده بودم . اما این دو-سه ساعت با تمام وجود در قلب و دست چپم درد رو حس می کردم چیزی که باعث شد فکر کنم حسی که امروز برای مردن داشتم یه حس واقعی است.
دیشب خواب عجیبی دیدم ، خوابی که شاید امروز کمی تعبیر شد. هیج وقت تو زندگی ام به زیارت خونه خدا فکر نکرده بودم چه اون روزها که خیلی مذهبی بودم وچه بعدش که دیگر مذهب رو از زندگی ام جدا کردم. اما دیشب تو خواب من زائر خونه خدا بود و اطرافم پر شده بود از مردان وزنانی که سالها پیش مرده بودند. عده ای منو همراهی می کردند و عده ای هم به بدرقه ام اومده بودن. خوابی عجیب و طولانی بود چیزیش یادم نماده فقط یادم می یاد که قرار بود ساعت 2 راهی شوم، همون ساعتی که من امروز مرگ رو لمس کردم . یکی از زنانی فامیلمون که دو سالی است مرده است قرار بود با من بیاید و دلخور بودکه چرا زودتر نرفتم. تو خواب هم به ساعت دو نرسیدم همه اتفاق های که افتاد قبل از این ساعت بود . من حتی تو خواب هم راهی نشدم و همه چیز قبل از ساعت دو متوقف شد... اتفاقی که امروز برایم افتاد شاید تعبیر خوابی بود که دیدم .وقتی از این مدل خواب ها می بینم، مخصوصن وقتی پای مرده ای در میان باشد تعبیر می شود.. هر چه بود امروز من ماندم ولی یه چیز رو خوب فهمیدم که مرگ اصلن برای انکه که میرود دردناک نیست شاید خوشایند هم باشد . درواقع مرگ فقط انهایی رو غمگین می کند که با رفتن کسی تنها می شوند. درد مرگ،اندوه و تنهایی انهایی است که می مانند، نه انهایی که می روند.
Afficher la suite

حس مرگ

پنجشنبه 4 اسفند ماه سال 1390

حس عجیبی دارم امروز، حس ادمی که داره برای مرگ اماده میشه و اصلن هم ترسی نداره، یه حس اروم ، انگار دارم به دیدار یه دوست میرم.دیگه ترسی ندارم . فکر می کنم خوب دنیا نیومدم، شاید باید دوباره از نو دنیا بیام تویه دنیای جدید با یه کودکی اروم و بی تنش و روزهای بی استرس و درد.

جا مانده

جمعه 21 بهمن ماه سال 1390

سالهای دور، وقتی مادرم خیاطی می کرد، کنارش می نشستم تا از تکه پارچه های اضافه ی لباس های که می دوخت برای خودم عروسک های پارچه ای خلق کنم. خیلی ساده بود خلق کردن عروسکی با پارچه های رنگارنگ ، دکمه ای که سر عروسکم می شد و نخ هایی که خطوط و اعضای صورتش رو شکل می داد. خونه م از سنگ و گل بود و تمام ظرف هایم ا ز گل هایی درست می شد که از کوچه، روزهای بارونی جمع می کردم . گاهی یواشکی از آشپرخونه کمی هم غذا می دزدیم تا تو تنهایی که دیگر نبود با عروسک های پارچه ایم قسمت کنم .
روزهایم با عروسک های ساده ای می گذشت که به اندازه دنیای کودکانه ام برایم حرف داشتند. آن زمانی که رنگارنگی دنیا فقط در صورت عروسک هایم معنی می شد، دنیا برای دخترکی بزرگتر از من پیچیده تر بود و شاید بی رنگ تر. دختر دایی ای داشتم زیبا، متین و با اخلاق. رفتاری داشت که به قول زنهای فامیل خیلی خانومانه وسنگین بود. گاهی لابه لای صحبت های زنان فامیل می شنیدم که ازش تعریف و تمجید می کردند. می دانم که خیلی ها دوست داشتن عروسشان شود، همانطور که خیلی از پسرهای فامیل در رویاهایشان آرزوی هم خوابگیش رو داشتن. از ویژگی های دخترای سنتی چیزی کم نداشت. همه می دونستن که آشپزیش حرف ندارد. ان روزها خونه دائیم همیشه پر ا ز مهمان بود؛ مهمان هایی که دست پخت خدیج رو می خوردن و کلی به به و چه چه می کردن. دبیرستان می رفت تقریبن سالهای اخر و شاید برای اینده اش برنامه ای داشت، برنامه ی رفتن به دانشگاه و مثل بقیه لابد داشتن زندگی ای فراتر از انچه در روستا تجربه می کرد. اما دنیا برای خدیجه برنامه ای دیگر داشت که با رویاهایش همخونی نداشت. خدیج دو –سه سال دبیرستان رو تو خونه خالش گذروند. چون روستا زندگی می کردن و دبیرستان نداشت، مجبور بود به شهر ی نزدیک برود و برای همین دبیرستان رو با چه امیدی در خونه خاله شروع کرد. خونه ای که دو سال بعد خدیجی آشفته و بی رمق به خونه پدری تحویل داد. کسی نمی دونه چه گذشت ؟ شاید هم بدونن ولی به روی خود نیارن. تو خونه خاله چه اتفاقی افتاد که خدیج رو اینگونه از دنیای ادم ها راند. خیلی بچه بودم فقط لابه لای حرف های مادرم با زنای دیگر فامیل می شنیدم که خدیج عاشق پسر خالش شده بوده و چون رهایش ،دیونه شده. همدیگر رو دوست داشتن و شاید با هم رویای هایی رو برای آیندشان مرور می کردند. پسر خاله ای که بعد ها دیدمش پسری شیک و بانمک ، با ابهت و غرور. از اون پسر هایی که بعد ها رویای داشتنش رو داشتم. فهمیدم حد اقل در ظاهر خدیج اشتباه نکرده .اما اشتباه کجا بود. کسی نمی دونه بین خدیج و پسر خاله ش چه اتفاقی افتاد، شاید فقط خودش بدونه. یکی – دو سال دبیرستان توی خونه خاله گذشت؛ خاله ای که بین فامیل خیلی محترم و قابل تایید بود. دبیرستان خدیج تموم نشد، چون خدیج خیلی زودتر از دبیرستانش تموم شده بود. حالتی عجیب پیدا کرده بود بی قرار و منزوی، دلگیر و فراری از همه، حتی از ادم هایی که دوستشان داشت. این ها مربوط به زمانی میشه که دیگه تو خونه خاله نبود، یعنی نمی تونست باشه چون دیگر خدیج، خدیج روزهای اول نبود و خاله نمی تونست نگهش داره. خونه دائی تو روستا هم دو طبقه بود. تنها خونه روستایی که این مدلی بود. یادم می یاد مدرسه که تعطیل میشد با مادرم می رفتیم خونه دائی. دائی و مادرم اصرار می کردن که برم و پیش خدیج بمانم. خدیجی که توی اتاق طبقه دوم تنها نشسته بود. ساکت و غمگین. فقط گاهی سرش روی قران می ذاشت. خیلی نماز می خوند و دعا می کرد. خودش می دونست که حالش خوب نیست گاهی لابه لای سکوتش می گفت؛ دعا کن من خوب شوم. دائی به همه جا سر زد هر دکتری که گفتن، رفت، دخترش رو به هر امامزاده ای که شنیده بود شفا می ده، دخیل بست اما درد خدیج رو نه دکترا،نه امامزاده ها و نه مردمی درمان کردن که حالا خدیج رو بیشتر به چشم یه دیوونه می دیدن. سالها گذشت حالش خوب نشد. پسر خاله با دختری شبیه خدیج ازدواج کرد. همه عروسیش رفتن کسی به خدیج فکر نکرد، همه شاد بودن، اما ان شب حال خدیج بدتر شد، به طوری که چند روزی توی بیمارستان روانی به تخت بسته بودنش .گاهی با وضعی نه چندان درست با لباس های نا هماهنگ بین مردم ظاهر میشد. دیگر از کسی نمی ترسید. حرف نمی زد اما اگر گاهی چند کلامی هم می گفت، نقل خنده مردمانی نامهربان می شد که روزی پای سفره ا ش نشسته بودن. دیگر از ذهن پسر های فامیل رفته بود،اما اینار پسر بچه ها بودن که برای بازی های کودکانشان خدیج رو دست مینداختن و او هم با سادگی تمام بین بچه ها می چرخید، گاهی براشون آواز می خوند، گاهی نقش های رو که می خواست اجرا می کرد. اما این روزها خدیج ارومتر شده کمتر حرف می زنه وگاهی حتی دیده نمیشه. در این میان حال دائی و زن دائی هم کم دردناک نیست. نگران بودن ازش سو استفاده شه. شاید هنوز هم هستن، حتی الان که دیگر ازخدیج دختری مانده، پژمرده و ژولیده با موهایی جو گندمی که هنوز به فرق راست، شونه می کنه. دختر بودن حتی در عالم دیوانگی هم دردش بیشتر است. ان روزها گذشت من بزرگ شدم ،روزهای کودکی ام تموم شد و به روزهایی رسیدم که گاهی خوشرنگ، گاهی سیاه، گاهی خاکستری و گاهی هم بی رنگ سپری میشه. اما می دونم این روزهای خدیج هیچ رنگی نداره. خدیج توی عشقش، خودش رو جا گذاشت، همانطور که من کودکی و سادگی ام رو بین عروسک های پارچه ایم جا گذاشتم.
پاورقی: امیدوام دنیایی دیگر و یا زندگی ای دیگری باشه تا انهایی که از این دنیا خوشی ندیدن فرصتی بیابند برای زندگی ای دیگر. وگرنه خیلی بی عدالتی است که ادم ها در غم هایشان تموم شند.

گاه

جمعه 14 بهمن ماه سال 1390

در زندگی، گاه های وجود دارد که فکر می کنی داری به شدت شکنجه می شوی، اما نمی دانی به چه گناهی ! این شکنجه، گاه گاهی تکرار می شود ، به گونه ای که فکر می کنی، نه به یقیین می رسی که باید درد بکشی. گویی تمام عناصر طبیعت مصصم شدند تا کاری کنند که دردت بگیرد. گاهی اینقد درد می کشی که از آستانه دردت می گذرد.آن وقت با دردت کنار می آیی، اما گویی همیشه انسان هایی هستند که ازت سوال کنند و تو نه برای سوال انها جواب داری، نه برای علامت سوالهای بزرگی که تو چشمانت سالهاست خیس خورده اند . دیگر درد، درد دل نیست درد سوالهایی است که بی پاسخ مانند .

عمو

جمعه 14 بهمن ماه سال 1390

از اونجایی که با مرده ها رابطه ی خیلی خوبی دارم، زیاد خوابشون رو می بینم دیشب خواب عموم رو دیدم . همین منو یاد بچه گی هام انداخت. عموم کویت کار می کرد ،به همین دلیل همه بهشون می گفتن کویتی . وضعشون خوب بود یا نه، بین مردم یه اسمی داشتند. یادم می یاد خیلی بچه بودم و هنوز مدرسه نمی رفتم . اون روزها عموم برای چند ماهی ایران اومده بود . چند روزی بود که خونش رو رنگ امیزی کرده بود خیلی شیک . یه دختر عمو... همسن خودم داشتم. با هم تصمیم گرفتیم یه کار هنری انجام بدیم و عمو رو خوشحال کنیم هر کدوم یه سنگ بر داشتیم و شروع کردیم به کوبیدن روی دیوار. هر کدوم یه طرف دیوار اتاق. خیلی آروم رو دیوار می کوبیدیم به طوری که سوراخ های کوچکی به فاصله خیلی کم رو دیوار ایجاد شده بود. گاهی هم یه سوراخ بزرگ برای زیبای بیشتر وسط و یا گوشه می زدیم. گاهی هم دعوا می کردیم که من بیشتر کار کردم و اون می گفت نه من بیشتر. کارمون رو تموم نکرده بودیم که عمو رسید و چنان از شاهکار ما عصبانی شد که نمی دونست چیکار کنه. فقط یادم میاد هر دوی مارو یه دستی از خونه انداخت بیرون. با این که خیلی عصبی بود، اما کتکمون نزد ولی من تا چند روز جرئت رفتن به خونه عمو رو نداشتم. اون سوراخ ها سالها رو ی دیوار سالن خونه  موند، عمو دیگر رنگی عوض نکرد. اما دنیا همین جوری نماند ادم ها رنگ عوض کردند . من بزرگ شدم ، عمو پیر تر و شکسته تر. اینرا از رنگ خونه عمو می فهمیدم که بی روح و بی روح تر میشد همان طورکه الان نوشته های روی سنگ قبرش هر روزکمرنگ تر و کمرنگتر.

یک سالگی

دوشنبه 14 شهریور ماه سال 1390

امروز دقیقا یک سال است که  در سرزمینی  که سرزمینم نیست زندگی  می کنم.  

تو این یه سال در هوایی نفس کشیدم ،اگرچه لطیف و عاری از دود اما گاهی طعم دلتنگی  میداد،  گاهی دلم گرفت گاهی بارون شدم،گاهی مبهم میان بودن و نبودن، گاه خندیم، دوست شدم، همراه شدم گاه با انهایی که همراهم ماندند و گاه با انهایی که دگر همراهم نیستند، گاه اشتباه کردم، اشتباهاتی که خودم رو به خاطرشون سرزنش می کنم و گاهی هم به خود حق می دهم، گاهی  از دست دادم انهایی که دوستشان داشتم، انهایی که دیگر هیج گاه   نمی بینمشان.... تو این گاه به گاههای زندگی بیشتر فهمیدم که زندگی فاصله گاهی است با گاه هایی که رفته اند . گاه هایی که هنوز نیامده اند.

ایران بهترین  کشور دنیاست

شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1390

دوستی گفت : ایران بهترین  کشور دنیاست !نشد تو یه کامنت جواب

بدهم ترجیح دادم  مفهوم رو روشن کنم.

 منظورمن این نبود که اینجا بهشت برین است و ایران جهنم مطلق، من فقط خواستم بگویم  سالها در تعریف مفاهیم به اندیشه ما خیانت  کردند. من عاشق ایرانم و به ایرانی بودن خود افتخار می کنم.  درست یا غلط هیچ وقت آرزو نکردم  ای کاش ملیت دیگه ای  می داشتم، بلکه همیشه آرزو داشتم  وطنم حالش خوب شود، تا مردمان خوبش بهتر نفس بکشند. هیچ چیز مطلقی توی این دنیا وجود ندارد همه جای دنیا  قتل، غارت، دزدی و جنایت وجود دارد، دنیا رو جنگ فرا گرفته وهمه این جنگ ها هم در ایران نیست. هنوز در ایران  می توانی  امیدوار باشی اگر نبود این همه هزینه نمی دادیم.

 مسئله بهشت بودن بلاد کفر نیست مسئله خیانتی است که به ایران و ایرانی شده است ،اینجا بلاد کفر است جایی که می گفتند دین وارزش های انسانی وجود ندارد!  ولی دیندار ترین  ردمان رو می تونی تو همین بلاد ببینی، جایی که اگر ناامنی هم باشد بلاد کفر است !  و مطمئنا به اندازه ایران نیست،بحث این است که  ایران مستقیما زیر نظر دفتر اصلی خدا اداره می شود و نماینده اش هم روی زمین، کشور رو هدایت می کند!

دوست من برای تو ایران بهشت است  برای تو که، سالهایی که ایران و ایرانی، لحظه های سختی رو طی کردند تو از دور نظاره گر بودی . اگر من مدت زیادی نیست که از ایران دورم تو هم مدت زیادی است که از ایران دور شدی پس بهشت رو بهتر تعریف کن در این که هرایرانی عاشق ایران و ایرانیست شکی نیست، من هم عاشق وطنم هستم اگر نبود دلم اینقد سنگین نبود .

ایران بهترین کشور دنیاست، به نظرت مادر سهراب، کیانوش، سامان، محمد، ندا و... هم  همین حس رو دارند؟!

مفهوم بهشت  را مادرانی بهتر می داند که با چه زجر و عشقی بچه هایشان رو بزرگ کردند، بچه هایی که یک روز به خیابان های همون بهشت و بهترین کشور دنیا رفتند و دیگر برنگشتند، انهایی که جرمشان این بود که کمی زندگی می خواستند! مفهموم بهشت رو مادر و پدر زهرا

می فهمند که آرزوی پزشک شدن دخترشان تو نیروی انتظامی به خاک سپرده شد ، زهرایی که جرمش دوست داشتن بود  و دردناکتر انکه  پدر و مادرش حتی جرئت ندارند درد شان رو فریاد بزنند .

مفهوم بهشت، بهترین کشور دنیا و تحریم رو آنهایی می فهمند که سبد گلشان در فرودگاه خشک شد و انتظارشان برای دیدن عزیزانشان  ابدی شد. آنهایی که بدنشان بین آسمون و زمین پودر شد وحتی گاهی خاکسترشان به زمین هم نرسید. آنهایی که جرمشان فقط پرواز در آسمون بهترین کشور دنیا بود انهایی که قربانی خودخواهی سیاستمدارانی شدند که  به خاطر نادانی خود به همین سادگی حق زندگی را از عزیزانمان می گیرند.

مفهوم بهشت رو کودکان اجاره ایی همون بهترین کشور دنیا می فهمند که به جای بازی های کودکانه، بسته بندی کراک، شیشه ،هروئین و تریاک رو یاد گرفته اند. آنهایی که  کودکی نکردند. آن  کودکان 2-3 ساله می فهمند که به جایی بودن در تخت خوابی آرام بر پشت زنان گدا به خواب اجباری فرو رفته اند، خوابی که نتیجه ی مصرف مواد خواب آور است تا مبادا صدای گریه شان مانع گدایی شود .

مفهوم بهترین کشور دنیا رو آنهایی می فهمند که زمانی قهرمانانه برای وطن جنگیدند . خبر داریم چند نفر موجی در بیمارستان های روانی بستری هستند و حتی کسی حالشان رو نمیداند. آ نهایی که در زمان جنگ متوقف شدند و فکر می کنند هنوز شعار ایران  "جنگ جنگ تاپیروزی" است، انهایی که ناخواسته به خاطر موجی که خورده اند حتی گاهی خانواده شان رو کشته اند. آنهایی که جرمشان  عشق به وطن بود،عشقی که بهایش از دست دادن لذت

زندگی بود .

 آنهایی مفهوم بهشت رو می فهند که هر روز زجر کشیدن پدر معلولشان می بینند انهایی که جرمشان جنگیدن برای حفظ ارزش هایی بود که شاید روزی آرمان این خاک بود، اینها کجای ای این خاک جای دارند، انها جنگیدند اما امروز خاک ما رو چه کسانی اشغال کرده اند؟

 لذت بهترین کشور دنیا رو کودکان نسرین ستوده  می  فهمند که ماههاست از  لذت مادر داشتن محرومند. مادر ی که جرمش دفاع   از حق بود ،جرمی که بهایش  گذران بهترین سالهای  زندگی در یک چهار دیواری با نامحرمانیست که  برای تامین خودخواهی خود از هیچ کاری فروگذار نمی کنند. برای اینکه مفهوم بهشت رو  خوب بفهمی برای ساعتی  از بچه ات دور شو تا

بدانی ستوده های زندانی  در بهترین کشور دنیا چه حسی دارند.

مفهوم بهترین کشور دنیا رو   معلمان، نویسندگان، سیاستمداران، دانشجویان، روزنامه نگاران و حتی مردمانی عادی می فهمند که به خاطر اندیشه زندانی شده اند، عده ای در زندان و عده ای هم بیرون از زندان در اندیشه هایشان زندانی شده اند.   ان دختران و پسرانی می فهمندکه در زندان ها بهشان تجاوز شد، تجاوز در  بهترین کشور دنیا انقدر عادی شده است که ؛چند روز پیش یه زندانی نامه ای منتشر کرد که فقط در یک شب به یک جوان زندانی 7 بار تجاوز شده.

خوب نگاه  کنیم ، زندانی زندان های ما چه کسانی هستند و زندانی زندانی های بلا کفر چه کسانی، انوقت بهتر می فهمیم بهترین کشور دنیا کجاست .

 بهترین کشور دنیا جایی است که زنانش حتی حق انتخاب رنگ و نوع لباس  خود ندارند. جایی است با مردمانی تحصیلکرده که قدرت تامین زندگی روزمره خود رو ندارند.جایی که زن و مردی به دلیل یه رابطه طبیعی به وحشیانه ترین شیوه با سنگ می کشند و دردناکتر اینکه عده ای از همین نژاد برتر با چه اعتقادی بر سر و صورت  همنوع خود سنگ می زندد، کاری که فقط از انسان ها بر می یاد .

مفهوم بهترین کشور دنیا رو زمانی خوب فهمیدم که با چه شوقی برای مصاحبه  استخدامی به یکی از وزارتخانه ها رفتم و مصاحبه کننده به جای سوالات علمی ازم   سوالات جنسی پرسید و نتیجه مصاحبه هم به جای استخدام توصیه به ازدواج بود! چون ا ز دید مصاحبه شونده یک ازدواج ناموفق از یک مجردی موفق بهتر است.

مفهوم بهترین کشور دنیا رو  زمانی خوب فهمیدم که کتابی خریدم و فروشنده  بجای پول کتاب ازم چیز دیگری خواست! یا زمانی که به دنبال سر پناهی  بودم و با بنگاه دارانی مواجهه شدم که به جای  قرار داد خونه پیشنهاد های بی شرمانه ای دادند. زمانی خوب فهمیدم کجا زندگی می کنم   که دیدم دورم پر شده از جوانانی که از بیکاری افسرده شده اند  .

مفهوم بهترین کشور دنیا رو  زمانی خوب فهمیدم که  دوستم قربانی چشم چرانی مدیرم شد و به جایی اینکه مدیر را مواخذه کنند گوشت رو از گربه دور کردند و دوستم را اخراج کردند، چون مدیر برادر شهید بود! اگر چه  این مسئله باعث شد دوستم راه زندگیش رو پیدا کنه اما آیا  در بهترین کشور دنیا این اتفاق  انسانی است؟

ایران بهترین کشور دنیاست جایی که آروزی درصد زیادی از مردمادش رفتن به کشوری دیگری است و انهایی هم که رفته اند حاضر نیستند برگردند با اینکه مدعی هستند ایران بهشت است

ایران بهترین کشور دنیاست این رو می توان از آمار مهاجرت نخبگان، صف های طولانی دم سفارت خونه ها و شلوغی دار الترجمه هایش فهمید  دوست من  توی کتاب دینی دوران مدرسه، بهشت رو جوری دیگری  تعریف کردند نمی دانم شاید کتاب های شما با ما فرق داشت.

  !!

اگر مفهوم بهترین بودن و بهشت رو جوری دیگر تعریف کنیم.  ایران بهترین کشور دنیاست!  ایران در اعتبار پاسپورت، مهاجرت نخبگان، امار بیکاری، نرخ تورم ، فساد مالی ، امار اعدام حتی اعدام کودکان  و زندان روزنامه نگاران ، نقص حقوق بشر .... بهترین جایگاه رو دارد! اینجاست که من  هم موافقم بگیم ایران بهترین کشو ر دنیا است!

 عشق به وطن  بهانه خوبی برای ندیدن واقعیت ها نیست بهتر است  واقع بین باشیم.

آرامش

چهارشنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1390

اون روز صبح وقتی ساعت 4 صبح برای شرکت  در یه کنگره از خونه اومدم بیرون، بی اختیار یاد خبری افتادم که  از تجاوز 4مرد به دختری  دانشجو در ایران خونده بودم.

اون روز  بی هیچ ترسی تمام مسیر رو پیاده تا  محل قرار با استادم طی کردم و وقتی ساعت 1 شب استادم، اساتید  دعوت شده رو تا هتل رسوند ازم خواست که بمونم تا  منو خونه برسمونه، نپذیرفتم و گفتم پیاده میرم و ترسی ندارم خیابون های خلوت رو قدم بزنم .

گفتم اینجا مونترال است نه ایران  که ساعت 10 شب به بعد جرئت نکنی از خونه بیایی بیرون، جایی که شب صدای بوق ماشین هایش رو بیشتر حس می کنی با راننده هایی  که با چشمان گرسنه شان، جستجوگران شبند...

اینجا بلاد کفره !همون جایی که سالها در ذهن ما  بلاد کفر وبی خدایی بود؛ جایی  ناامن با خیابان های پر از مردان مست که به زنان تجاوز می کنند؛ جایی که عاطفه، خانواده، محبت، دوستی و ارزشهای انسانی  معنی نداره  و ایران جایی است که بهترین خدا رو داره؛ جایی  که امنیت، آرامش و دوستی  حاکم است! 

سالها به  اندیشه مان خیانت کردند؛ خیانتی که باعث شد فکر کنیم برترین نژاد، برترین مردمان، باهوشترین و با فرهنگترین مردمان روی زمین هستیم. انقدر که وقتی یه ایرونی موفقیتی کسب می کنه ، تو بوق و کرنا می کنیم که ایرونی همه جا موفقه بی انکه ببینم دنیا مردمانی موفقتر هم داره که باهوشند ولی نژادشون ایرونی نیست .

هنوزنگرانی پدرم رو از یاد نبردم که همیشه می گفت وقتی توی اتاق پرو میری حواست به زیر
پات باشه؛ حواست باشه دوربینی نصب نباشه. بعید می دانم  مادران بلاد کفر این توصیه رو به بچه هاشون بکنند.

به  اندیشه مان خیانت کردند؛ به حدی که گاهی برایمان سخت بود بپذیریم مردمانی از نژاد  وخاکی دگر احساس و عاطفه دارند، یادم میاد سالها پیش وقتی تو یه سفر دانشجویی به  فرانسه توی مترو پاریس زنی رو دیدیم گه گریه می کرد با خود گفتیم مگر این موجودات یخی اشک هم دارند! و یاوقتی توی پارکی تو شهر  نیس  مادری رو دیدیم که بچه اش رو می بوسید با تعجب نگاهش می کردیم که مگر غیر از مادر ایرانی،  زنی دیگر هم حس مادری داره!

شبی رو یادم میاد که  تو تهران منتظر تاکسی بودم که به خونه دوستم برم، چند ماشین برایم نگه داشتند، طفلی ها خیلی مهربون بودند و قصدشان خیر بود! فقط می خواستند شبی در خوش گذرونی همراهیشون کنی! وقتی بی میلی منو دیدند رفتند اما یه پژو همچنان مصر بود ، رفتم و به شیشه زدم که شما خجالت نمی کشی ! زن و خواهر نداری؟ خندید و گفت : وا چه ربطی داره!

اینجوری شد که آرامش و امنیت رو جوری دیگر معنی کردیم؛ آنجوری که پلیسی که مسئول امنیت است توصیه می کند برای اینکه بهمون تجاوز نشه مسیر رو با دقت انتخاب کنیم، استدلالی  که نتیجه ی منطقیش اینه که اگر مردانی از برترین نژاد دنیا بهمون تجاوز کردند؛ بدانیم مقصر خودمون بودیم که به رنگ تاکسی ، پستی و بلندی مسیر و چشمان راننده  توجه نکردیم !



کباب

یکشنبه 12 دی ماه سال 1389

دیشب خواب دیدم توی یه رستوران هستیم و مرضیه ما را شام دعوت کرده بود ، نمی دونم  چرا همشون یه غذایی انتخاب کرده بودند که اسمش باربیکیو بود. یه کباب بود و هی اصرار داشتند که من نباید اون رو انتخاب کنم و باید به چیز دیگه رو انتخاب کنم. نمی دونم چرا و در نهایت انگار  دوبار غذا سفارش دادیم  و این بار من ازشون خواستم که بذارند من هم همون  غذا را انتخاب کنم  و اونا هم قبول کردند. 

 این دو شب همش دارم خواب غدا می بینم یا دارم غدا  می خورم و یا غذایی رو می بینم که در حال پخته شدن است .  

 

این هم تعبیرش: 

تعبیر خوابت این است که :

سفره در خواب همان است که در بیداری یعنی خوان گسترده ای است که در آن نعمت های بسیار نهاده اند. سفره نعمت است و خیر و برکت. اگر در خواب ببینید که سفره ای بزرگ پیش روی شما گسترده اند یا سرمیزی نشسته اید که انواع غذا ها روی آن هست خواب شما خبر می دهد که به نعمت می رسید ولی حق انتخاب دارید.از سفره هر کس به قدر شکمش غذا می گیرد و می خورد این خواب نیز می گوید به نعمت می رسید ولی به اندازه سهم خودتان حق برگزیدن دارید و باید انتخاب کنید. اگر دیدید سفره ای پر از غذاهای رنگارنگ گسترده اند و شما فقط نان و پنیر و سبزی گرفتید سهم شما از نعمت ها اندک است یعنی به جائی می رسید که امکان این است که خیلی زیاد متمتع و متنفع می شوید اما نصیب و سهم کمی می برید.  برخی از معبران قدیمی نوشته اند تکاندن سفره بذل و کرم است. سفره گستردن برای دیگران سودرسانی است و اگر کسی پیش روی شما سفره گسترد، به اندازه وسعت سفره به شما سود می رساند و همین تعبیر را دارد اگر کسی سفره را از پیش روی شما جمع کند یعنی او مانع سود بردن شما می شود. رنگ سفره باید سفید باشد و چنانچه رنگ های غیر طبیعی داشته باشد نیکو نیست.

باز لبخند می زنم

یکشنبه 12 دی ماه سال 1389

 دیشب تو خیابون به هر کسی که بهم لبخند زد و سال نو رو تبریک گفت،پاسخ دادم بدون اینکه بپرسم شما؟  

 یاد  روزهای  اول ترم یک لیسانس افتادم، اون روزها تو خیابون خیلی ها بهم سلام می کردند و ساعت می پرسیدند و من هم فارغ از هر گونه بد بینی و با سادگی تمام، نه تنها زمان دقیق رو بهشون می گفتم بلکه با لبخند جوابشون رو می دادم و تازه کلی هم احوال پرسی می کردم،  بعد ها  کلی  مسخرم  کردند که نبایدجواب بدی این متلک است. 

بزرگتر  که شدم فهمیدم سادگی من با دنیای آلوده ای که  مردمانش  سلام  به غریبه رو متلک و پاسخ به لبخند را نشانه سبکسری می دانند، همخونی نداره و  یاد  گرفتم دیگر  به غریه ها لبخند نزنم و  گونه ای راه بروم که انگار کسی رو نمی بینم تا همه بدودند که من چقد موقر و سنگینم. انقدر  که لبخند زدن از یادم رفت ، حتی از یاد بردم به آنهایی لبخند بزنم که دوستشان دارم، انقدر سرم روی سنگ فرش ها بود که ندیدم چشمهایی رو که برام اشک ریختند و لبخند هایی را که بیهوده  از یاد زمان رفتند ، اون سنگینی هم باری شد روی دلم. 

دارم تمرین  می کنم برگردم به همان اصول اولیه ای که در کودکی بدون گذراندن هیج کلاسی از بر بودم، دارم یاد می گیرم به هر کسی لبخند بزنم و اگر کسی بهم لبخند زد نگویم شما؟  حتی اگر سبکسرم خوانند باز لبخند می زنم ...

   1      2      3      4      5      6      7      8      9    >>