سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

یک سالگی

دوشنبه 14 شهریور ماه سال 1390

امروز دقیقا یک سال است که  در سرزمینی  که سرزمینم نیست زندگی  می کنم.  

تو این یه سال در هوایی نفس کشیدم ،اگرچه لطیف و عاری از دود اما گاهی طعم دلتنگی  میداد،  گاهی دلم گرفت گاهی بارون شدم،گاهی مبهم میان بودن و نبودن، گاه خندیم، دوست شدم، همراه شدم گاه با انهایی که همراهم ماندند و گاه با انهایی که دگر همراهم نیستند، گاه اشتباه کردم، اشتباهاتی که خودم رو به خاطرشون سرزنش می کنم و گاهی هم به خود حق می دهم، گاهی  از دست دادم انهایی که دوستشان داشتم، انهایی که دیگر هیج گاه   نمی بینمشان.... تو این گاه به گاههای زندگی بیشتر فهمیدم که زندگی فاصله گاهی است با گاه هایی که رفته اند . گاه هایی که هنوز نیامده اند.

ایران بهترین  کشور دنیاست

شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1390

دوستی گفت : ایران بهترین  کشور دنیاست !نشد تو یه کامنت جواب

بدهم ترجیح دادم  مفهوم رو روشن کنم.

 منظورمن این نبود که اینجا بهشت برین است و ایران جهنم مطلق، من فقط خواستم بگویم  سالها در تعریف مفاهیم به اندیشه ما خیانت  کردند. من عاشق ایرانم و به ایرانی بودن خود افتخار می کنم.  درست یا غلط هیچ وقت آرزو نکردم  ای کاش ملیت دیگه ای  می داشتم، بلکه همیشه آرزو داشتم  وطنم حالش خوب شود، تا مردمان خوبش بهتر نفس بکشند. هیچ چیز مطلقی توی این دنیا وجود ندارد همه جای دنیا  قتل، غارت، دزدی و جنایت وجود دارد، دنیا رو جنگ فرا گرفته وهمه این جنگ ها هم در ایران نیست. هنوز در ایران  می توانی  امیدوار باشی اگر نبود این همه هزینه نمی دادیم.

 مسئله بهشت بودن بلاد کفر نیست مسئله خیانتی است که به ایران و ایرانی شده است ،اینجا بلاد کفر است جایی که می گفتند دین وارزش های انسانی وجود ندارد!  ولی دیندار ترین  ردمان رو می تونی تو همین بلاد ببینی، جایی که اگر ناامنی هم باشد بلاد کفر است !  و مطمئنا به اندازه ایران نیست،بحث این است که  ایران مستقیما زیر نظر دفتر اصلی خدا اداره می شود و نماینده اش هم روی زمین، کشور رو هدایت می کند!

دوست من برای تو ایران بهشت است  برای تو که، سالهایی که ایران و ایرانی، لحظه های سختی رو طی کردند تو از دور نظاره گر بودی . اگر من مدت زیادی نیست که از ایران دورم تو هم مدت زیادی است که از ایران دور شدی پس بهشت رو بهتر تعریف کن در این که هرایرانی عاشق ایران و ایرانیست شکی نیست، من هم عاشق وطنم هستم اگر نبود دلم اینقد سنگین نبود .

ایران بهترین کشور دنیاست، به نظرت مادر سهراب، کیانوش، سامان، محمد، ندا و... هم  همین حس رو دارند؟!

مفهوم بهشت  را مادرانی بهتر می داند که با چه زجر و عشقی بچه هایشان رو بزرگ کردند، بچه هایی که یک روز به خیابان های همون بهشت و بهترین کشور دنیا رفتند و دیگر برنگشتند، انهایی که جرمشان این بود که کمی زندگی می خواستند! مفهموم بهشت رو مادر و پدر زهرا

می فهمند که آرزوی پزشک شدن دخترشان تو نیروی انتظامی به خاک سپرده شد ، زهرایی که جرمش دوست داشتن بود  و دردناکتر انکه  پدر و مادرش حتی جرئت ندارند درد شان رو فریاد بزنند .

مفهوم بهشت، بهترین کشور دنیا و تحریم رو آنهایی می فهمند که سبد گلشان در فرودگاه خشک شد و انتظارشان برای دیدن عزیزانشان  ابدی شد. آنهایی که بدنشان بین آسمون و زمین پودر شد وحتی گاهی خاکسترشان به زمین هم نرسید. آنهایی که جرمشان فقط پرواز در آسمون بهترین کشور دنیا بود انهایی که قربانی خودخواهی سیاستمدارانی شدند که  به خاطر نادانی خود به همین سادگی حق زندگی را از عزیزانمان می گیرند.

مفهوم بهشت رو کودکان اجاره ایی همون بهترین کشور دنیا می فهمند که به جای بازی های کودکانه، بسته بندی کراک، شیشه ،هروئین و تریاک رو یاد گرفته اند. آنهایی که  کودکی نکردند. آن  کودکان 2-3 ساله می فهمند که به جایی بودن در تخت خوابی آرام بر پشت زنان گدا به خواب اجباری فرو رفته اند، خوابی که نتیجه ی مصرف مواد خواب آور است تا مبادا صدای گریه شان مانع گدایی شود .

مفهوم بهترین کشور دنیا رو آنهایی می فهمند که زمانی قهرمانانه برای وطن جنگیدند . خبر داریم چند نفر موجی در بیمارستان های روانی بستری هستند و حتی کسی حالشان رو نمیداند. آ نهایی که در زمان جنگ متوقف شدند و فکر می کنند هنوز شعار ایران  "جنگ جنگ تاپیروزی" است، انهایی که ناخواسته به خاطر موجی که خورده اند حتی گاهی خانواده شان رو کشته اند. آنهایی که جرمشان  عشق به وطن بود،عشقی که بهایش از دست دادن لذت

زندگی بود .

 آنهایی مفهوم بهشت رو می فهند که هر روز زجر کشیدن پدر معلولشان می بینند انهایی که جرمشان جنگیدن برای حفظ ارزش هایی بود که شاید روزی آرمان این خاک بود، اینها کجای ای این خاک جای دارند، انها جنگیدند اما امروز خاک ما رو چه کسانی اشغال کرده اند؟

 لذت بهترین کشور دنیا رو کودکان نسرین ستوده  می  فهمند که ماههاست از  لذت مادر داشتن محرومند. مادر ی که جرمش دفاع   از حق بود ،جرمی که بهایش  گذران بهترین سالهای  زندگی در یک چهار دیواری با نامحرمانیست که  برای تامین خودخواهی خود از هیچ کاری فروگذار نمی کنند. برای اینکه مفهوم بهشت رو  خوب بفهمی برای ساعتی  از بچه ات دور شو تا

بدانی ستوده های زندانی  در بهترین کشور دنیا چه حسی دارند.

مفهوم بهترین کشور دنیا رو   معلمان، نویسندگان، سیاستمداران، دانشجویان، روزنامه نگاران و حتی مردمانی عادی می فهمند که به خاطر اندیشه زندانی شده اند، عده ای در زندان و عده ای هم بیرون از زندان در اندیشه هایشان زندانی شده اند.   ان دختران و پسرانی می فهمندکه در زندان ها بهشان تجاوز شد، تجاوز در  بهترین کشور دنیا انقدر عادی شده است که ؛چند روز پیش یه زندانی نامه ای منتشر کرد که فقط در یک شب به یک جوان زندانی 7 بار تجاوز شده.

خوب نگاه  کنیم ، زندانی زندان های ما چه کسانی هستند و زندانی زندانی های بلا کفر چه کسانی، انوقت بهتر می فهمیم بهترین کشور دنیا کجاست .

 بهترین کشور دنیا جایی است که زنانش حتی حق انتخاب رنگ و نوع لباس  خود ندارند. جایی است با مردمانی تحصیلکرده که قدرت تامین زندگی روزمره خود رو ندارند.جایی که زن و مردی به دلیل یه رابطه طبیعی به وحشیانه ترین شیوه با سنگ می کشند و دردناکتر اینکه عده ای از همین نژاد برتر با چه اعتقادی بر سر و صورت  همنوع خود سنگ می زندد، کاری که فقط از انسان ها بر می یاد .

مفهوم بهترین کشور دنیا رو زمانی خوب فهمیدم که با چه شوقی برای مصاحبه  استخدامی به یکی از وزارتخانه ها رفتم و مصاحبه کننده به جای سوالات علمی ازم   سوالات جنسی پرسید و نتیجه مصاحبه هم به جای استخدام توصیه به ازدواج بود! چون ا ز دید مصاحبه شونده یک ازدواج ناموفق از یک مجردی موفق بهتر است.

مفهوم بهترین کشور دنیا رو  زمانی خوب فهمیدم که کتابی خریدم و فروشنده  بجای پول کتاب ازم چیز دیگری خواست! یا زمانی که به دنبال سر پناهی  بودم و با بنگاه دارانی مواجهه شدم که به جای  قرار داد خونه پیشنهاد های بی شرمانه ای دادند. زمانی خوب فهمیدم کجا زندگی می کنم   که دیدم دورم پر شده از جوانانی که از بیکاری افسرده شده اند  .

مفهوم بهترین کشور دنیا رو  زمانی خوب فهمیدم که  دوستم قربانی چشم چرانی مدیرم شد و به جایی اینکه مدیر را مواخذه کنند گوشت رو از گربه دور کردند و دوستم را اخراج کردند، چون مدیر برادر شهید بود! اگر چه  این مسئله باعث شد دوستم راه زندگیش رو پیدا کنه اما آیا  در بهترین کشور دنیا این اتفاق  انسانی است؟

ایران بهترین کشور دنیاست جایی که آروزی درصد زیادی از مردمادش رفتن به کشوری دیگری است و انهایی هم که رفته اند حاضر نیستند برگردند با اینکه مدعی هستند ایران بهشت است

ایران بهترین کشور دنیاست این رو می توان از آمار مهاجرت نخبگان، صف های طولانی دم سفارت خونه ها و شلوغی دار الترجمه هایش فهمید  دوست من  توی کتاب دینی دوران مدرسه، بهشت رو جوری دیگری  تعریف کردند نمی دانم شاید کتاب های شما با ما فرق داشت.

  !!

اگر مفهوم بهترین بودن و بهشت رو جوری دیگر تعریف کنیم.  ایران بهترین کشور دنیاست!  ایران در اعتبار پاسپورت، مهاجرت نخبگان، امار بیکاری، نرخ تورم ، فساد مالی ، امار اعدام حتی اعدام کودکان  و زندان روزنامه نگاران ، نقص حقوق بشر .... بهترین جایگاه رو دارد! اینجاست که من  هم موافقم بگیم ایران بهترین کشو ر دنیا است!

 عشق به وطن  بهانه خوبی برای ندیدن واقعیت ها نیست بهتر است  واقع بین باشیم.

آرامش

چهارشنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1390

اون روز صبح وقتی ساعت 4 صبح برای شرکت  در یه کنگره از خونه اومدم بیرون، بی اختیار یاد خبری افتادم که  از تجاوز 4مرد به دختری  دانشجو در ایران خونده بودم.

اون روز  بی هیچ ترسی تمام مسیر رو پیاده تا  محل قرار با استادم طی کردم و وقتی ساعت 1 شب استادم، اساتید  دعوت شده رو تا هتل رسوند ازم خواست که بمونم تا  منو خونه برسمونه، نپذیرفتم و گفتم پیاده میرم و ترسی ندارم خیابون های خلوت رو قدم بزنم .

گفتم اینجا مونترال است نه ایران  که ساعت 10 شب به بعد جرئت نکنی از خونه بیایی بیرون، جایی که شب صدای بوق ماشین هایش رو بیشتر حس می کنی با راننده هایی  که با چشمان گرسنه شان، جستجوگران شبند...

اینجا بلاد کفره !همون جایی که سالها در ذهن ما  بلاد کفر وبی خدایی بود؛ جایی  ناامن با خیابان های پر از مردان مست که به زنان تجاوز می کنند؛ جایی که عاطفه، خانواده، محبت، دوستی و ارزشهای انسانی  معنی نداره  و ایران جایی است که بهترین خدا رو داره؛ جایی  که امنیت، آرامش و دوستی  حاکم است! 

سالها به  اندیشه مان خیانت کردند؛ خیانتی که باعث شد فکر کنیم برترین نژاد، برترین مردمان، باهوشترین و با فرهنگترین مردمان روی زمین هستیم. انقدر که وقتی یه ایرونی موفقیتی کسب می کنه ، تو بوق و کرنا می کنیم که ایرونی همه جا موفقه بی انکه ببینم دنیا مردمانی موفقتر هم داره که باهوشند ولی نژادشون ایرونی نیست .

هنوزنگرانی پدرم رو از یاد نبردم که همیشه می گفت وقتی توی اتاق پرو میری حواست به زیر
پات باشه؛ حواست باشه دوربینی نصب نباشه. بعید می دانم  مادران بلاد کفر این توصیه رو به بچه هاشون بکنند.

به  اندیشه مان خیانت کردند؛ به حدی که گاهی برایمان سخت بود بپذیریم مردمانی از نژاد  وخاکی دگر احساس و عاطفه دارند، یادم میاد سالها پیش وقتی تو یه سفر دانشجویی به  فرانسه توی مترو پاریس زنی رو دیدیم گه گریه می کرد با خود گفتیم مگر این موجودات یخی اشک هم دارند! و یاوقتی توی پارکی تو شهر  نیس  مادری رو دیدیم که بچه اش رو می بوسید با تعجب نگاهش می کردیم که مگر غیر از مادر ایرانی،  زنی دیگر هم حس مادری داره!

شبی رو یادم میاد که  تو تهران منتظر تاکسی بودم که به خونه دوستم برم، چند ماشین برایم نگه داشتند، طفلی ها خیلی مهربون بودند و قصدشان خیر بود! فقط می خواستند شبی در خوش گذرونی همراهیشون کنی! وقتی بی میلی منو دیدند رفتند اما یه پژو همچنان مصر بود ، رفتم و به شیشه زدم که شما خجالت نمی کشی ! زن و خواهر نداری؟ خندید و گفت : وا چه ربطی داره!

اینجوری شد که آرامش و امنیت رو جوری دیگر معنی کردیم؛ آنجوری که پلیسی که مسئول امنیت است توصیه می کند برای اینکه بهمون تجاوز نشه مسیر رو با دقت انتخاب کنیم، استدلالی  که نتیجه ی منطقیش اینه که اگر مردانی از برترین نژاد دنیا بهمون تجاوز کردند؛ بدانیم مقصر خودمون بودیم که به رنگ تاکسی ، پستی و بلندی مسیر و چشمان راننده  توجه نکردیم !



کباب

یکشنبه 12 دی ماه سال 1389

دیشب خواب دیدم توی یه رستوران هستیم و مرضیه ما را شام دعوت کرده بود ، نمی دونم  چرا همشون یه غذایی انتخاب کرده بودند که اسمش باربیکیو بود. یه کباب بود و هی اصرار داشتند که من نباید اون رو انتخاب کنم و باید به چیز دیگه رو انتخاب کنم. نمی دونم چرا و در نهایت انگار  دوبار غذا سفارش دادیم  و این بار من ازشون خواستم که بذارند من هم همون  غذا را انتخاب کنم  و اونا هم قبول کردند. 

 این دو شب همش دارم خواب غدا می بینم یا دارم غدا  می خورم و یا غذایی رو می بینم که در حال پخته شدن است .  

 

این هم تعبیرش: 

تعبیر خوابت این است که :

سفره در خواب همان است که در بیداری یعنی خوان گسترده ای است که در آن نعمت های بسیار نهاده اند. سفره نعمت است و خیر و برکت. اگر در خواب ببینید که سفره ای بزرگ پیش روی شما گسترده اند یا سرمیزی نشسته اید که انواع غذا ها روی آن هست خواب شما خبر می دهد که به نعمت می رسید ولی حق انتخاب دارید.از سفره هر کس به قدر شکمش غذا می گیرد و می خورد این خواب نیز می گوید به نعمت می رسید ولی به اندازه سهم خودتان حق برگزیدن دارید و باید انتخاب کنید. اگر دیدید سفره ای پر از غذاهای رنگارنگ گسترده اند و شما فقط نان و پنیر و سبزی گرفتید سهم شما از نعمت ها اندک است یعنی به جائی می رسید که امکان این است که خیلی زیاد متمتع و متنفع می شوید اما نصیب و سهم کمی می برید.  برخی از معبران قدیمی نوشته اند تکاندن سفره بذل و کرم است. سفره گستردن برای دیگران سودرسانی است و اگر کسی پیش روی شما سفره گسترد، به اندازه وسعت سفره به شما سود می رساند و همین تعبیر را دارد اگر کسی سفره را از پیش روی شما جمع کند یعنی او مانع سود بردن شما می شود. رنگ سفره باید سفید باشد و چنانچه رنگ های غیر طبیعی داشته باشد نیکو نیست.

باز لبخند می زنم

یکشنبه 12 دی ماه سال 1389

 دیشب تو خیابون به هر کسی که بهم لبخند زد و سال نو رو تبریک گفت،پاسخ دادم بدون اینکه بپرسم شما؟  

 یاد  روزهای  اول ترم یک لیسانس افتادم، اون روزها تو خیابون خیلی ها بهم سلام می کردند و ساعت می پرسیدند و من هم فارغ از هر گونه بد بینی و با سادگی تمام، نه تنها زمان دقیق رو بهشون می گفتم بلکه با لبخند جوابشون رو می دادم و تازه کلی هم احوال پرسی می کردم،  بعد ها  کلی  مسخرم  کردند که نبایدجواب بدی این متلک است. 

بزرگتر  که شدم فهمیدم سادگی من با دنیای آلوده ای که  مردمانش  سلام  به غریبه رو متلک و پاسخ به لبخند را نشانه سبکسری می دانند، همخونی نداره و  یاد  گرفتم دیگر  به غریه ها لبخند نزنم و  گونه ای راه بروم که انگار کسی رو نمی بینم تا همه بدودند که من چقد موقر و سنگینم. انقدر  که لبخند زدن از یادم رفت ، حتی از یاد بردم به آنهایی لبخند بزنم که دوستشان دارم، انقدر سرم روی سنگ فرش ها بود که ندیدم چشمهایی رو که برام اشک ریختند و لبخند هایی را که بیهوده  از یاد زمان رفتند ، اون سنگینی هم باری شد روی دلم. 

دارم تمرین  می کنم برگردم به همان اصول اولیه ای که در کودکی بدون گذراندن هیج کلاسی از بر بودم، دارم یاد می گیرم به هر کسی لبخند بزنم و اگر کسی بهم لبخند زد نگویم شما؟  حتی اگر سبکسرم خوانند باز لبخند می زنم ...

جشن سال نو میلادی

یکشنبه 12 دی ماه سال 1389

دیشب تو جشن سال نو میلادی و مراسم آتش بازی وقتی همه نگاهشون به آسمون بود و با روشن شدن آسمون شادیشون بیشتر می شد،با تمام وجودم آرزو کردم یه روزی ما هم آتش بازی نوروز رو دور میدون آزادی بدون پلیس ضد شورش و گشت ارشاد برگزار کنیم بدوم اینکه کسی شادیمون رو کنترل کنه ...

آرزوی کوچک

یکشنبه 12 دی ماه سال 1389

چیزی شبیه برآوردن شدن چند تا خواسته،آرزوی کوچک یا شاید هم حل شدن چند تا مشکل آرامشم را بر هم زده و ذهنم را درگیر... می خواهم زمان را تا برآورده شدن خواسته هام نگه دارم، اما باز این زمان است که همچنان رو چشمهای من می دود و من که همچنان روز و شب را پلک می زنم ....

کریسمس

یکشنبه 5 دی ماه سال 1389

 

امسال برای اولین بار سال نو میلادی را نه از روی تصاویر تکراری تلویزیون، نه با دخترک کبریت فروش و نه اسکروچ بلکه با تمام وجودم از روی شاخه های پر از برف درختان و سرمایی حس کردم که مرا برد به کودکی ام زمانی که آرزو داشتم صبح که بلند می شم پاپا نوئل تو کفش های من هم مثل کفش های آنت و دنی هدیه گذاشته باشد...  
 کریسمس مبارک

خواب سحر

یکشنبه 28 آذر ماه سال 1389

نمی دونم چرا من همیشه خواب مرگ یا از دست دادن آنهایی میبینم که دوستشان دارم،  شاید بیشتر از اون چیزی که می‌خوابم ،خواب میبینم حتی اگر لحظه‌ای کوتاه چشمهام رو  بر هم بذارم  باز هم خواب  می ببینم شاید این نشانه ای‌ از نگرانی  ام برای از دست دادن آنهایی باشد که دوستشان دارم و دلیلش هم این  است که من همیشه ار دوستان و خانواده دور بوده ام ، بار‌ها و بار‌ها خواب دیدم که کسی‌ از نزدیکان و یا دوستانم مرده اند  و بعد از بیدار شدن با این که می‌فهمیدم که  این یه خوابه، اما این واقعیت باعث نشده که گریه نکنم و اثر اون خواب تا چند روز منو تحت تاثیر قرار  داده.

دیشب خواب سحر،دوست و همکارم  رو دیدم .خواب دیدم که تا ساعت ۳.۵ تو اداره کار می کرده ، یهو حالش بد  می شه و بعد مدیرمون بهش میگه یه نامه بزن برات ماشین آماده کنند که بری بیمارستان و سحر نامهٔ درخواست ماشینش رو زد، اما ساعت ۴ موقعی که ماشین رسید تا سحر رو ببره بیمارستان، سحر از دست رفته بود هنوز چهره اش رو یادمه که چطور رو صندلی‌ بی حس شده بود و بعد همه سحر رو  بردند، خودم رو  یادم میاد که که چقد گریه می‌کردم و همه میگفتیم طفلی نامهٔ حمل جسدش هم خودش زد، بعد هم خانوادش، احمد رضا، مامان و باباش آمدند همه ناراحت بودند و من ناراحت تر . 

 

پردهٔ دوم

سحر وقتی‌ رو صندلیش بیحس افتاد، همه به سمتش رفتند و یهو به هوش اومد امایه کسی‌ که  چندان هم خوش قیافه  نبود و می گفتند عزرائیل هست ایستاده بود و میگفت که سحر تا بعد از ظهر زنده ست و این رو سحر هم میدونست و ما باز ناراحت بودیم در این بین سحر انگار می‌خواست یه مسافرت بره داشت خودش رو آماده می کرد، خیلی آرامش داشت، ترس همهٔ ما رو فراگرفته بود که نکنه عزرائیل به ما هم بگه ،  چقدنگران بودیم.

دیشب تو خواب خیلی‌ برای سحر گریه کردم و صبح که بیدار شدم خیلی‌ خوشحال شدم که این یه خواب بود اما خوابی‌ که شاید هشداریست برای ما که اینقد  همدیگر رو دلگیر نکنیم، بدانیم شاید لحظه ای دیگر نباشیم، همه مسافر خاکیم و هیچ راهی‌ گریزی از اون نیست.   

یکی زودتر یکی دیرتر اما این واقعیت برای همه  هست . 

 راستی اگر  الان به ما بگند زیاد وقتی نداریم و لحظه ای دیگر باید به خاک برگردیم  اولین کاری که می کنیم چیست؟

 

خدا

یکشنبه 14 آذر ماه سال 1389

 

این روزها وجود خدا رو بیشتر حس  می کنم اینقد که  احساس می کنم همین نزدیکی ها  رو بروی تختم  

 

نشسته و داره  منو نگاه می کنه ،خدای اینجا چقدر مهربونه ....

   1      2      3      4      5      6      7      8    >>